تبليغاتX
رنگین کمان طلسم شده

برای کارشناسی یک ملک به فردوس غرب رفته بودم..از ساعت ۵ تا ۹ شب اونجا بودم..از

خستگی زیاد نشستم دم در..حواسم به سرایدار بود که داشت نماز می خوند..وقتی نمازش تموم

شد دیدم با یه سینی چایی و خرما اومد طرفم...اسمش وحید بود...افغانی بود..و چند سالی می شد

که خانواده و دوستانشو ندیده بود...رفت واسم صندلی بیاره ..نذاشتم گفتم بیا با هم چایی بخوریم

تعجب کرده بود..صورتش و می انداخت پایین و من در تعجب بودم که چرا انقدر خجالتیه....!!!!

با هم چایی خوردیم و اونم به درخواست من شروع کرد از خودش حرف زد...۸ تا پسر بودن و

۴ تا دختر...از دلتنگیش می گفت ..اینکه چقدر پدر و مادرش و دوست داره..اینکه چقدر کمکشون

می کنه...به من می گفت با شما چقدر راحت می شه حرف زد..خاکی هستید..منم فقط خندیدم و

چاییم و هورت کشیدم...گفتم زن نداری؟؟گفت:باید بخرم..گفتم:چی؟؟؟؟جانم؟؟؟گفت:ما  زن می خریم

گفتم: جان سحر؟؟؟تعجب کرده بودم و می خندیدم...گفت:اون دختری که من دوست دارم به پول شما

می شه ۱۴ میلیون تومان...گفتم :چقدر جمع کردی حالا؟؟ گفت:۴ میلیون...دلم سوخت واسش...

حالا حالا ها باید کار کنه تا دختره رو بخره...قسطی هم که نمی دن بهش بنده خدارو....والا...

گفتم :دوسش داری؟؟؟گفت: آره...به پدرش گفتم بزار مال خودم باشه...می خوامش...

چقدر لذت بردم...از احساس صادقانه ای که داره...آفرین وحید افغان...با این که از اینکه بگن

زن می خریم یه حس بدی دارم ولی به عشق این پسر احسنت می گم...همه چی ساده و بی ریا..

اینم یه خاطره خوب از زندگی من...

+ نوشته شده در  2011/10/6ساعت 15:16  توسط sahar  | 


در جواب سختی هایی که توی این مدت کشیدم..فقط این نوشته رو می تونم بنویسم

که خیلی معنا ها داره...این روزها عجیب می گذره...فقط می گذره...امان نمی ده...

وقتی هوا ابر می شه دلم بدجور می گیره نمی دونم چرا...انگار که زخم کهنه دوباره

شروع به تازه شدن می کنه...امیدوارم خدا کمکم کنه..الهی آمین....

(هر دم چهره ی زندگی دگرگون می شود...گاهی سایه است..گاهی زندگی آفتاب

است...هر لحظه اینجا سرشار زندگی کن...فرصتی که هست...شاید فردا نباشد..

آنکه تو را دوست بدارد به سختی یافت می شود...اگر چنین کسی جایی هست....

فقط او از همه زیباتر است..آن دست را تو در دست بگیر..آن مهربان شاید فردا نباشد

هر لحظه اینجا سرشار زندگی کن.......

تا تصاحب سایه پلکهایت وقتی کسی نزدیک آید..هزاران بار مهار کنی دل دیوانه را ..

دل همچنان خواهد تپید ...اما بیندیش ..این لحظه که هست..آن داستان شاید فردا

نباشد...)

این نوشته رو خیلی دوست دارم ....واقعیت همینه...

+ نوشته شده در  2011/9/3ساعت 0:48  توسط sahar  | 



ساعت 9:30 شب بود ...خسته از سرکار برگشتم..توی کوچه داشتم قدم می زدم

ماه و توی آسمون دیدم...یاد یکی از دوستام افتادم و واسش همونجا دعا کردم ...

همین طور که داشتم قدم می زدم چشمم افتاد به دو تا پسر بچه که توی سطل

زباله داشتند می چرخیدند...یهو خندم گرفت گفتم اینا اون تو چیکار می کنن؟؟؟

زیر درخت وایسادم تا نگاهشون کنم ...دوتا پسربچه قاطی آشغالا ......

از کنارشون تا اومدم رد بشم دیدم یکیشون چقدر قیافش آشناست...نه باورم

نمی شه...!!!!این محمد منه؟؟؟رفتم جلوتر که اشتباه نکنم چون شک نداشتم

که شهرداری خودشو پدرشو بردن....خودش بود...از پشت بغلش کردم و  گفتم:

این پسره که کچله ...مثل یه پیشوی ناز  لای آشغالا داره می چرخه کیه؟؟

اشکم دراومد...چنان محکم بغلش کردم که شوکه شده بود...!!برگشت باتعجب

نگام کرد...حرفی نزد حتی یه کلمه...فقط نگام کرد...دستهای کثیفش و بوس

کردم..گفتم:کجا بودی؟؟بازم حرفی نزد...به دوستش نگاه کردم ..گفتم:اسم

تو چیه پیشو؟؟گفت:میلاد...یهو دیدم محمد بغض کرده ..گفتم چیه عزیز دلم؟؟

گفت: مارو اون روز صبح بردن یه جای بد...گفتم:کجا؟؟گفت شهرداری مارو برد

آبجی سحر دلم برات تنگ شده بود..دوباره بغلم کرد...گفتم:خیله خوب مرد که

گریه نمی کنه...مگه یادت رفته که من داداش ندارم؟؟تو باید مراقبم باشی هان؟

کلی خندید..چقدر من نگران این بچه بودم..صبح وقتی سرکار می رفتم اگر باهام

یه ذره حرف نمی زد نمی زاشت برم سرکار...خدایا شکرت که سالمه...وقتی

رفتم خونه بوی آشغال می دادم...مامان گفت:این چه بوییه که تو می دی؟؟

گفتم:آشغال...خندیدم و رفتم توی اتاق.این لذت بخش ترین بویی بود که حس

می کردم...بچم کچل شده بود..ولی خوشگل تر شده بود..من از این بچه صبر

توانایی و عشق به خدارو یاد گرفتم..چیزی که خیلی از ما ها کم داریمش...

+ نوشته شده در  2011/8/11ساعت 23:40  توسط sahar  | 


آنگاه که غرور کسی را له می کنی....

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی.....

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی.....

آنگاه که بنده ای را نادیده می نگاری.....

آنگاه که حتی گوش هایت را می بندی تا صدای خردشدن غرورشان را

نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری........

می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی........


+ نوشته شده در  2011/7/30ساعت 0:3  توسط sahar  | 



زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ،

دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي

مي شود براي كساني كه عاشق هستند

+ نوشته شده در  2011/7/17ساعت 1:9  توسط sahar  | 


yes womens...we can do it



+ نوشته شده در  2011/6/25ساعت 3:9  توسط sahar  | 

رنگین کمونه ه ه ه ه ه!!!!!

+ نوشته شده در  2011/6/18ساعت 18:25  توسط sahar  | 

خیلی خوشتیپ شدی خوشم اومد...ای ول....فقط حیف شدی رفتی آدم دلش می سوزه ....

یه تیکه از مصاحبش و می زارم...

وی در مجله وگ نیز به خروج خود از ایران اشاره می کند: "پس از فیلمبرداری مجموعه دروغ ها گذرنامه

 مرا توقیف کردند. به مدت ۷ ماه از سوی دو نهاد مورد بازجویی قرار گرفتم: وزارت اطلاعات و دادگاه

انقلاب که برای مسایل سیاسی است. تقصیر من چه بوده؟  اقدام علیه امنیت ملی. دولت مرا متهم 

به این کرد که یکی از عوامل سازمان سیا هستم.در نهایت، گذرنامه ام را با مبلغ هنگفتی پس دادند.

من هم تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم. هنوز هم خاطرم هست، مأمور فرودگاه همان کسی بود که

 یک سال قبل از آن مرا دستگیر کرده بود."

(ووگ یه مجله ی س.ک.س.ی هست)

+ نوشته شده در  2011/5/30ساعت 21:25  توسط sahar  | 


پرواز آرزوی من از بچگیه...همیشه می گفتم کاش آدم می تونست جسمش پرواز کنه..هرچند که فقط

یک رویاست...!!!

+ نوشته شده در  2011/5/26ساعت 22:44  توسط sahar  | 


یه کم بهتر شد آلرژیم و ماری واسم کشک بادمجون درست کرد..خیلی خوشمزه بود..

دستت درد نکنه واقعا...چقدر من پررو هستم سفارش می دم هی....چیکار کنم خوب؟؟

اوم خوب دست پختش حرف نداره...الان بنده فاقد دست هستم چون انگشت هامم خوردم

ممنون که به سلایقم احترام می زاری...دوست دارم




+ نوشته شده در  2011/5/21ساعت 0:41  توسط sahar  |